تبليغاتX
خنزر پنزرهای پیر مرد خنزر پنزری


























خنزر پنزرهای پیر مرد خنزر پنزری

بدون شرح

من آمدم

یه چیزی بین عکسای قبلی کم بود. رسید بهم که یچیزی کمه از اونجائی که منم دچار خودشیفتگی حاد هستم حدس زدم من کم بودم.در نتیجه دست به کار شده و ثبت کردم خودم رو.

اینهم منم.

چقدر خوبه یک پست کامل از خودت باشه نه؟

 

این من نیستم دیروز گرفتم برای یدونه از دوستام.

من رفتم.

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 10:46 توسط پیر مرد|

من آمدم

 

 

 

 

 

تقدیم به دوستانم

من رفتم.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 17:48 توسط پیر مرد|

من امدم

این چند عکس با عنوان درختان گورستان از یکی از گورستانهای مازندران عکاسی شده از درختان آن گورستان.

rx8ate36mroyy93v817c.jpg

au95zzyj0sef8fsqwatj.jpg

u2d74b53pb5sw0754b0.jpg

 

a9sqhtkjjss21r76v5wg.jpg

 

x5cf5u64i9y342pwics8.jpg

qcwbd69sxxd8m9i1x7fi.jpg

pm0428rr537qcb2bcly.jpg

من رفتم

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 0:43 توسط پیر مرد|

من آمدم

با چند عکس آمدم . دست و دل به نوشتن نیست.مغز هم اگر مانده باشد البت.

 

 

 

 

 

این یک نقاشی نیست

من رفتم

 

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 1:4 توسط پیر مرد|

من آمدم

مدتی نبودم  حالا آمدم راستی فردا سالروزیست عزیز کسی می آید و به کسی مقامی میدهد مقامی دوست داشتنی و ارزشمند شاید هم با دردی شیرین هم آمدنش مبارک و هم مقامی که اهدا شده.

تبریک و باز هم تبریک

من و دوربین آریه

 

جنوبی ترین شمال

مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟

جنوب در شمال

یک مشت شب

بچا بچا (مازندرانی) اولین سرباز بهار رخنه در نت درخت و شاید قدم نو رسیده!!!

من رفتم

 

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 14:4 توسط پیر مرد|

من آمدم

امروز شهر من آبستن شد

آبستن معاشقه باران و برف

صبح از در و دیوار شهر سرما وق میزد

کودکان باران و برف همچون شلاق

فرود امدند

بر تن ما

از تمام حرارت معاشقه شان

تنها

سوز و سرمایش هدیه ما بود.


من رفتم.

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 21:1 توسط پیر مرد|

من آمدم

وقتی من اینگونه ام و اینجایم جای خالی بسیار است اما متاسفانه دست  ما کوتاه و خرما بر نخیل. کاش اینگونه روزهایم را با تک تک غایبان این لحضه داشتم تا میفهمیدم و میفهماندم که چقدر بودنشان را تمنا میکنم و نیستند .اما ئدر اینگونه بودنم  حتی دوست خوبم سیگار هم زود مرا ترک میکند و حسرتی نه چندان دور را هم بر دلم میگذارد.من اینگونه ام

اینجا

بدون تمام خواستنی هایم

شاید اینگونه بودنم مرگ باشد.

من اینگونه ام

من مرده ام

من رفتم

6qx90wxzyzaj3a2j57g.jpg

2lhpalifeg7hxje1cj7s.jpg

 

9dhdcz7trgpvpj34nvf.jpg

 

6e6eklmlk2cwlq05w91p.jpg

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 22:24 توسط پیر مرد|

من آمدم

کمی بیشتر که دقت میکنم روابط دروغین بیشتر نمود پیدا میکند.و خوشبختانه تمام خزعبلاتی که به اسم ارزش تا به حال توی ذهن ما چپانده شده آنچنان خوش رقصی میکنند که نیازی به خوب دیدن هم نیست کافیست ببینیم.خیلیها در اطراف فکر میکنند که من و امثال من نمیفهمیم وقتی به رویشان لبخند میزنیم.غافل از این هستند که گاهی عمق فاجعه برای ما انقدر قابل لمس و آزار دهندی میشود که از جنون لبخند میزنیم.وقتی کمی به لبخندهای کوچه و خیابان بیشتر دقت کنیم میبینم که همه ی حتی رهگذران از روی جنون لبخند میزنند.کمی دقیق تر میشویم چهره های پس چهره خندان و یا حتی گریان اطرافیان پدیدار میشود که گاهی شوکی از روی هراس ایجاد میکند.این شوک روزانه چندین بار مرا به خود می آورد اما باز هم به افیون عادت نشئه میشوم و روز از نو و روزی از نو میشود.چیزهایی برای دوست داشتن دارم که در گیر دوست داشتن و دوست داشته شدن نشوم و نه از بابت ارضای کامل ،چرا که که این دوست داشتنها هم این روزها به قدری سخیف و شکننده شده که تبدیل به بازیچه ای شده در دست کودکانی پر هیجان و ماجرا جو که پی در پی به دنبال ماجرائی هستند هیجان انگیز تر و غافل از اینکه همین تکرر هیجانات به مرور طعم هیجان را از بین میبرد و همه چیز سکونی میابد درد آور.تا عادت کنیم به روزمرگی تا تمام خواسته هایمان پشت دیواری ممنوعه بلوکه شود تا کسی سر رسیده و تمام ان خواسته های بلوکه شده را به ارزان ترین قیمت و به مبلغی معادل فریب معامله کند و باز هم روز از نو روزی از نو.بوی لجن این روزها آرزویی نوستالوژیک شده آنقدر بوی تعفن غیر قابل تحمل انسانی ازار دهنده است.کاش میتوانستم همانند خیلی از هم شکلهای خودم مشغول خنده هایی گذرا باشم.کاش میشد.چه قدر زیبا فهمید نصرت رحمانی
یک زمان
در یک مکان
با مرگ میعاد خواهم داشت
کاش
آن زمان و آن مکان
اینجا و اکنون بود.”

کاش میشد
من رفتم
نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 21:38 توسط پیر مرد|

من آمدم

کجا بود آن جهان


که کنون به خاطره‌ام راه بربسته است؟
آتش‌بازی بی‌دریغ ِ شادی و سرشاری
در نُه‌توهای بی‌روزن ِ آن فقر ِ صادق.
قصری از آن دست پُرنگار و به‌آئین
که تنها
سر پناهکی بود و
بوریایی و
بس.
کجا شد آن تنعم ِ بی‌اسباب و خواسته؟
کی گذشت و کجا
آن وقعه‌ی ناباور
که نان‌پاره‌ی ما برده‌گان ِ گردن‌کش را
نان‌خورشی نبود
چرا که لئامت ِ هر وعده‌ی گَمِج
بی‌نیازی هفته‌یی بود
که گاه به ماهی می‌کشید و
گاه
دزدانه
از مرزهای خاطره
می‌گریخت،
و ما را
حضور ِ ما
کفایت بود؟
دودی که از اجاق ِ کلبه بر نمی‌آمد
نه نشانه‌ی خاموشی‌ دیگ‌دان
که تاراندن ِ شورچشمان را
کَلَکی بود
پنداری.
 تن از سرمستی جان تغذیه می‌کرد
 چنان که پروانه از طراوت ِ گُل.
و ما دو
دست در انبان ِ جادویی شاه‌سلیمان
 بی‌تاب‌ترین ِ گرسنه‌گان را
در خوانچه‌های رنگین‌کمان
ضیافت می‌کردیم.
هنوز آسمان از انعکاس ِ هلهله‌ی ستایش ِ ما
(که بی‌ادعاتر کسان‌ایم)
 سنگین است.
 این آتشبازی بی‌دریغ
 چراغان ِ حُرمت ِ کیست؟
لیکن خدای را
 با من بگوی کجا شد آن قصر ِ پُرنگار ِ به‌آئین
 و هر صبح و شام‌ام
در ویرانه‌هایش
به رگ‌بار ِ نفرت می‌بندند.
کجایی تو؟
که‌ام من؟
و جغرافیای ما

 کجاست؟

من رفتم

پ ن : این روزها حسادت بوسه ای آزارم میدهد حسادتی باور نکردنی.

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 19:14 توسط پیر مرد|

من آمدم

فال حافظ /تخمه میوه و شیرینی و رسوماتی زیبا اما سنتی خنده دار در این ایام به یاد بیاوریم پدر و یا سرپرستی از خانوار را که با حسرت به دیگرانی که با خوشحالی با دستهای پر به خانه میروند نگاه میکند.به یاد بیاوریم خانواده هایی که روزهایشان با شب تفاوتی ندارد .شب یلدا فال حافظ گفتن و شنیدن حرفهای زیبا اما بی اساس . دور هم جمع شدنی برای به رخ کشیدن داشته ها و ساختن خاطراتی برای فرزندانمان که صبح فردا در مدرسه شبی خوش را برای کودک گرسنه ای با رنگ زرد و زار تصویر میکند و عقده ای افزون بر عقده های فراوان آن کودک. شاید بگوئید خیلی منفی به جریان نگاه میکنم اما کاملا حقیقی و قابل لمس است شاید از بخت بد این روزها حقیقت منفی شده اما چیزی که میگویم به تجربه به من ثابت شده.پس شب یلدا را مثل خیلی از سنتهایی که تا به حال به زباله دان تاریخ پیوسته به زباله دان می اندازم.شب بلند یا کوتاه شب است مانند شبهائی دیگر تو جیهاتی از این دسته فراوان است که (خوب چه کنیم تفریحی جز این نداریم)(این ها اصالت ما رو میرسونه)(از پدرانمان به ارث رسیده ) و الخ اما واقعیت این نیست .

((-ای یاوه یاوه یاوه،خلایق!
مستید و منگ؟
یا به تظاهر
تزویر می کنید؟
همین.

من رفتم.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 18:0 توسط پیر مرد|


آخرين مطالب
» خودم.خودشیفتگی حاد غیر قابل درمان
» چند عکس بعد عید برای دوستانم.(یدونه ای)
» درختان گورستان
» عکسهائی از این روزها
» من و عکس و سالروز ...
» شهر من آبستن
» وقتی من اینگونه ام
» حالم زیاد خوب نیست
» کجا بود آن جهان
» شب یلدا
Design By : Pars Skin